سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

اشعار آئینی غفاری

بسم الله

کی شود جان جهانم بنهد پا به رکاب

صبح صادق بدمد شمس درآید زحجاب

بشکند ظلمت شب را ز افق فجر امید

پرده بردارد از آن چهره ی زیبای غیاب

ای خوشآندم که منادی بدهد مژده ی وصل

ما به کامی برسیم یار کند کسب ثواب

عاشقان از غم هجران اولی الامر زمان

روز و شب ناله برآرند بسی دیده پرآب

آن مسافر که سفر کرده ز ایام قدیم

انتظارش کشد احباب ظهورپر تب و تاب

ای گل باغ ولا وی سحراز بوی تو مست

سائلان   کرمت   منتظرانند بجواب

مّد واجب بُوَد ابروی تو بر جمله ی آه

آهم از سینه برآید ز فراق تو جناب

جان عالم بفدایت نظری کن به جهان

جان به لب آمده در امر ظهورت بشتاب

مَنِ غفاری به عالم ندهم رتبه ی خود

لیکن اول بنمائی تو حسابم ز رقاب

اسکندر غفاری