سفارش تبلیغ
صبا

اشعار آئینی غفاری

بسم الله

روزو شب گویم خدایا یوسف زهرا کجاست

قائم آل  محمد   وارث   طاها   کجاست

مادرین  دنیا  گلی  از فاطمه گم کرده ایم

جان به لب آمد الهی آن گل زیبا کجاست

تا به کی از چشم عاشق اشک سرخ آید برون

دیده گان را طاقت این صبر جان فرسا کجاست

کشتی ما طعمه ی طوفان این دریا شده

آنکه ما را می رساند ساحل دریا کجاست

امت موسی دم از اعجاز موسی می زنند

افضل از موسی و اعجاز ید بیضا کجاست

حضرت عیسی بن مریم مرده احیا می نمود

آنکه احیا می کند امثال عیسی را کجاست

در  بقیع  هر  کس  رود جوید  مزار فاطمه

غیر مهدی   کس نداند قبر نا پیدا کجاست

من چه گویم دست ثانی با رخ زهرا چه کرد

صورتی نیلی تر از رخساره ی زهرا کجاست

بشکند دستی که زد سیلی به روی فاطمه

آنکه   گیرد   انتقام  دختر   طاها  کجاست

مدتی  از  عمر غفاری  گذشت و او هنوز

گویدش یا رب دوای درد این دلها کجاست

اسکندر غفاری


بسم الله 

این همه عاشق  کند یاد از عطایت سیدی

آدم و جن و ملک  باشد  گدایت  سیدی

صبحدم بوسه زند بر   آستانت  آفتاب

آمدیم ما هم زنیم بوسه  بپایت  سیدی

ضامن آهو شدن یعنی که مسئول همه

یک نظر بر ما نما ای جان فدایت سیدی

نورمهرت ها دی ما باشد ای شمس الشموس

ظلمت است راه خلایق بی ولایت  سیدی

باب تو باب الحوائج مهر تو  درمان دل

خانه ی امید ماست صحن وسرایت سیدی

چون توئی باران رحمت ما زمین مرده ایم

زنده کن این مرده گان را با دعایت سیدی

هیچ امامی این همه زائر ندارد همچو تو

جان عاشق تحفه ای باشد  برایت  سیدی

هر مریض  لا علاج آید   بسوی درگهت

تا  نتایج  گیرد  از  دارالشفایت  سیدی

این سعادت بهر غفاری اگر چه شد نصیب

آنچه در مدح تو گفت بود از عطایت سیدی

اسکندر غفاری


بسم الله

در بقیع گلهای زیبای  پیمبر  مدفن است

صالحان و اولیای  حی داور  مدفن  است

کس نمیداند که قبر حضرت زهرا کجاست

اندر آن وادی کجا زهرای اطهر مدفن  است

در جوار حضرت باقر  امام صادق  است

در کنار مجتبی سجاد مضطر  مدفن است

پشت  دیوار  بقیع  قبر   خانم  ام البنین

مادر  سقای  طفلان   مکدر  مدفن  است

از مزار مادر  اصغر  ندارد  کس  نشان

روی سینه بی گمان قنداق اصغر مدفن  است

هر که قبرستان مظلوم پرسد از تو  گو  بقیع

چون در آن ماوأی غم اهل غم آور مدفن است

ای سحاب آسمانی  سایه  افکن  بر  بقیع

خفته گان در آفتاب بی سایه گستر مدفن است

شب  در آن ظلمتکده شمعی  ندارد روشنی

ساکنانش چون در آن ظلمت سراسر مدفن است

گریه  کن ای دیده از  بهر  قبور این  بقیع

چون در آنجا عده ای مظلوم  و مضطر  مدفن است

در  مدینه یک محله بود  بنی هاشم  چه شد

هر که در شهر غریب با یاد دیگر مدفن  است

اسکندر غفاری


بسم الله

جز پیمبر بشری  شیر خدا را  نشناخت

حل این  مسئله را هر دل  دانا  نشناخت

آنچه گویم همه با ختم نبی گشته  قیاس

چون علی را به یقین اهل معما نشناخت

خلقت هستی  او  پرتو  صبح  از لیست

کس برین نور احد خلقت همتا  نشناخت

ماه پور نور سما عاشق رخسار علیست

آن مه برج فلک این  مه  یکتا  نشناخت

مهر تابنده  که دارد به علی  مهر  شدید

با همه مهر  فزون  میر  تجلا  نشناخت

پادشاهی که به شب شام یتیمان می برد

به جهان پادشهی این شه  والا  نشناخت

سبب  بخشش  آدم  بود  از  فضل  علی

اینچنین واسطه را  آدم  و حوا  نشناخت

آنچه در وادی طور حضرت موسی بشنید

همه از نای علی آمد  و  موسی  نشناخت

سر این رشته دراز است و تعمق به عبث

چونکه در بحر علی کس لب دریا نشناخت

زین نظر بگذر و  کن  ختم  سخن  غفاری

راز  این  کنز   خفا   عالم  بالا  نشناخت

شعر:اسکندر غفاری